الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)

548

مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى)

را شنيدم بيمناك شدم از اين كه امام حسين عليه السلام بر هر كه روبه او بيايد ، مبادرت كند ، پس در آن ميان كسى را ديدم كه دانستم اهل شرارت است از اين‌رو شتافتم ناگهان چشمم به عايشه افتاد ؛ در ميان چهل نفر ، سوار بر استرى در جلوى آن‌ها ، بر ايشان فرمان جنگ و قِتال مىدهد ، همين كه مرا ديد ، گفت : پسر عباس ! به‌راستى كه در اين دنيا شما بر من جرأت پيدا كرده‌ايد و همچنان مرا مىآزاريد ! مىخواهيد كسى را وارد خانهء من كنيد كه نه به او علاقه‌اى دارم و نه او را دوست دارم ! با شنيدن اين حرف‌ها گفتم : چقدر شرم‌آور است كه روزى سوار بر استر و روزى سوار بر شتر ! مىخواهى نور خدا را خاموش كنى و با اولياى خدا مىجنگى و بين رسول‌خدا صلى الله عليه و آله و عزيزش حايل مىشوى كه مبادا در جوار آن حضرت به خاك بسپارند ! برگرد ! كه خداوند متعال زحمت تو را كم كرد و حسن عليه السلام را كنار قبر مادرش دفن كردند ، درحالى كه او نسبت به خدا جز بر قرب و منزلت خود نيفزود ولى شما از خداى متعال جز دورى از رحمت او چيزى ببار نياورديد ! چقدر زشت است ! برگرد ! كه من فهميدم چقدر خوشحالى ! ابن‌عباس مىگويد : عايشه پس از شنيدن سخنان من نگاه تلخى به من كرد و با صداى هرچه بلند فرياد زد : آيا شما اى پسرعباس جنگ جمل را فراموش كرده‌ايد ! البته كه شما كينه‌ها داريد ! گفتم : آرى به خدا سوگند كه اهل آسمان آن را فراموش نكرده‌اند تا چه رسد به اهل زمين ، پس برگشتم ، درحالى كه او مىگفت :